مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
88
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
شايسته درخور هريك داده ، گفت : غم مخوريد كه شما در نزد من رتبت پدر خود داريد . پسران وزير خرسند شدند و زمين ببوسيدند . پس هركدام ، هفتهء شغل وزارت هميگذاشت . چون ملك به سفر ميرفت ، يكى از ايشان را با خود ميبرد . شبى كه در بامداد آن شب ، ملك قصد سفر داشت و نوبت رفتن با شمس الدين بود ، دو برادر با يكديگر بحديث اندر نشسته ، از هر سو سخن ميراندند . تا اينكه شمس الدين با برادر كهتر گفت : هميخواهم كه هر دو در يك شب زن بگيريم و اگر خداى تعالى بخواهد ، بيك شب آبستن شوند و بيك شب زن تو پسرى و زن من دخترى بزايند . دختر را بپسر كابين كنيم . نور الدين گفت : به مهر دختر چه خواهى گرفتن ؟ شمس الدين گفت : سه هزار دينار زر و سه باغ و سه مزرعه خواهم گرفت . نور الدين گفت : تو بايد دختر خود را برايگان دهى و مهر از من نستانى . زيرا كه من و تو در وزارت در يك پايه و رتبتيم و پسر من از دختر تو بسى برتر است و نام نيك پدران با پسر زنده ميماند . شايد قصد تو اين باشد كه دختر بپسر من ندهى . كه پيشينيان گفتهاند : اگر خواهى كه با كسى معامله نكنى ، بكالاى خود قيمت گران بنه . شمس الدين گفت : ترا كم خرد مىبينم ، كه پسر خويش را از دختر من برتر دانى و خويشتن با من برتبت يكسان شمرى و نميدانى كه من ترا بمهربانى